در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دوهذام کوزه گویا و خموش ناگه یکی کوزه بر آورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش می بکف من نه که دلم درتاب است
وین عمر گریزپای چون سیماب است دریاب گه آتش جوانی آب است
هشدار که بیداری دولت خواب است بر لوح نشان بودنیها بوده است
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است در روز ازل هرآنچه بایست بداد
غم خوردن و کوشیدن مابیهوده است
sendo traduzido, aguarde..
